محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4258

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هر كه جدش پيمبر خدا باشد ، صلى الله عليه و سلم ، مهم نيست كه مادرش كى باشد . » هشام به دو گفت : « برون شو » گفت : « برون مىشوم و پس از آن ديگر مرا نخواهى ديد ، مگر در وضعى كه ناخوشايند تو باشد » سالم به دو گفت : « اى ابو الحسين چنين كارى از تو نمودار نشود . » هشام بن محمد كلبى گويد : شيعيان ، پيش زيد بن على رفتن ، آغاز كردند به دو مىگفتند قيام كند ، مىگفتند : « اميدواريم منصور [ 1 ] تو باشى و اين ، روزگار هلاكت بنى اميه باشد . » گويد : زيد در كوفه ببود ، يوسف بن عمرو در بارهء او پرسش آغاز كرده بود كه مىگفتند : « همين جاست » و كس پيش او مىفرستاد كه « برو » و او مىگفت : « بله » اما بيمارى را بهانه مىكرد و چندان كه خدا مىخواست بماند . بار ديگر يوسف در بارهء زيد پرسش كرد ، به دو گفتند : « هنوز مقيم كوفه است . » گويد : يوسف كس فرستاد كه در كار رفتن شتاب كند . زيد بهانه آورد كه مىخواهد چيزهايى بخرد و گفت كه براى رفتن آماده مىشود ، و چون زيد اصرار يوسف را در بارهء خويش بديد آماده شد آنگاه برفت تا به قادسيه رسيد . بعضيها گفته‌اند : يكى را همراه زيد فرستاد تا او را به عذيب رسانيد . شيعيان به دو پيوستند و گفتند : « از پيش ما كجا مىروى ؟ كه يكصد هزار از مردم كوفه با تواند و فردا براى دفاع از تو شمشير مىكشند . اندك گروهى از مردم شام در مقابل تو هست كه اگر يكى از قبايل ما چون مذحج يا همدان يا تميم يا بكر به آنها پردازد به اذن خداى تعالى بسشان باشد ترا به خدا قسم مىدهيم كه باز گردى » و چندان بگفتند تا او را به كوفه پس بردند . اما در روايت ديگر از عطاء بن مسلم چنين آمده : كه وقتى زيد بن على

--> [ 1 ] ظاهرا در اين عبارت بيكى از روايات ملاحم ، يعنى مغيبات گويى اشارتى هست كه ظهور يكى را به صفت يا نام منصور بشارت ميداده است . ( م )